دانشگاه كمبريج ( مترجم : يعقوب آژند )

14

تاريخ ايران ( دوره صفويان ) ( فارسي )

اگر شناختى از وجود افتراق بين تسنن و تشيع در سده نهم / پانزدهم داشته باشيم ، از اين گزارشها مىتوانيم نتايج روشنى حاصل كنيم . چون امكان دارد اين گزارشها بازتاب آن چيزى نباشند كه واقعا بوده و لذا در اين زمينه بايد محتاط بود . اما يادآور مىشويم كه هيچكدام از مورخان ، اجداد اسماعيل را شيعه ننوشته‌اند - حتى آن نويسندگانى هم كه به گرايشهاى مذهبى آنها حمله برده‌اند . از طرف ديگر اين نكته هم بسيار مهم است كه سنت غيرگسسته و مستقيم شيعى كه از جنيد و حيدر تا اسماعيل ادامه يافته غيرقابل چون‌وچراست . حيدر تا سال 864 / 1460 ، يعنى چند هفته پس از مرگ پدرش ، از مادر زاده نشده بود و بعدها هم در دربار دائى خود اوزون حسن در « آمد » برآمد يعنى محيطى كه تا حدودى از القائات مذهب شيعه عارى بود . طولى نكشيد كه وى در نه سالگى وارد اردبيل شد و بعيد نيست در فضايى از گرايشهاى مشخص شيعى تحت نظر شيخ جعفر قرار گرفته باشد . اگر حيدر بعدها به مذهب شيعه گرويده باشد فرصت اينكه اين مذهب را به فرزندش اسماعيل القاء كند هم نداشته است چون اسماعيل در 25 رجب 892 / 17 ژوئيه 1487 ، فقط يك سال قبل از فوت پدر ، پا به دنيا گذاشته است . حيدر اين مطلب را حتى نمىتوانست غيرمستقيم از طريق فرزند ارشد خويش سلطانعلى القاء كرده باشد چون وى نيز كودكى بيش نبود . در هفت سال بعد نيز كه فرزندان شيخ حيدر در حضانت آق‌قويونلوها بسر مىبردند ، نمىتوان كاملا اين امكان را منكر شد كه آنها تحت تعاليم شيعى ، مثلا از سوى محافظانشان نبوده‌اند ، ولى اين نكته را بىاينكه سؤالاتى را پيش بكشد ، نمىتوان در خصوص آنها مطرح ساخت . با اينكه از انتقال مستقيم عقايد بين اين سه نسل نمىتوان قاطعانه صحبت راند ، ولى براى درك جريان رويدادها ، وجود انديشه‌هاى تند شيعى را بايد فرض كنيم . شايد حل اين معضل دقيقا در اين نكته نهفته باشد كه شيخ صفى و اعقاب او ، از جمله خود اسماعيل را كمى پيش از قدرتگيرى ، بايد در چارچوب اسلام مردمى سنجيد بىآنكه گرايش آگاهانه و آشكارى به شيعه نشان داده باشند . در سايه اطلاعاتى كه ما از اين طريقت صوفيانه داريم ، اين نكته در خصوص هواداران طريقتى چون طريقت آنها مىتواند يك حدس كاملا قريب به يقين باشد . مىتوان از اين سؤال هم كه آيا تصوف با تشيع همگام شده و يا از آن پيشى گرفته ، چشم پوشيد : آنچه يقين است گذر از تصوف به بدعت يك مسأله تقريبا كم‌اهميت بود . فقهاى سنى در بيزارى و ضديت با دراويش مذهبى دلايل كافى براى خود داشتند . اگر رابطه طريقت صفوى را از همان ابتدا با اسلام مردمى بپذيريم ، بعضى از ويژگيهاى شيعى آن روشن خواهد شد . با اينكه اين عناصر شيعى در اسلام مردمى و شدت و ضعف آن بستگى تام به زمان و